یادمان باشد...

یادمان باشد به دل کوزه ی آب،
که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبّت بزنیم!

تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند
آبرویش نرود!

یادمان باشد فردا حتما،
ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم
و نخندیم دیگر
به ترکهای دل هر گلدان!

و به انگشت نخی خواهیم بست،
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است!
زندگی باید کرد.

و بدانم که شبی،
خواهم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن،
فردایی...

به خودآ...

ای آنکه طلبکار خدایی به خودآ

از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا

اول به خودآ ، چون به خود آیی ، به خدا

اقرار نمایی به خدایی خدا

 

اربعین حسینی

نازم آن کشته که از خون گلو

تاج سازد و نهد بر سر خویش

نازم آن مرد بزرگی که ز روی شفقت

آتشی داده به ما و شده خاکسترِ خویش

نازم او را که همه از کرمش بهره برند

قاتلش نیز ستانده زِ وی انگشترِ خویش

نازم آن کس که کند حکم به رفتارش عشق

بر سر نیزه نهاده است همی منبرِ خویش

نازم آن مرد که جای همه ی “دین بازان”

کرده “جان بازی” و سر باخته با پیکرِ خویش

پوریا ناز کند بر همه عالم اکنون

که گزیده است حسین بن علی سرورِ خویش

 

ای شمع ...

ای اشک، آهسته بریز که غم زیاد است 
 
ای شمع ، آهسته بسوز که شب دراز است
 
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
 
ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست 
 
هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست
 
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
 
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
 
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
 
بر مرده دلان پند مده خویش نیازار
 
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
 
با مرد خدا پنجه میفکن چو نمرود
 
این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست
 
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
 
خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست
 
جایی که برادر به برادر نکند رحم
 
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
 
صد بار اگر دایه به طفل تو دهد شیر
 
غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست
 

 

آفتاب و ذره

تو ای شکوهمند من
شکوه دلپسند من
تو آن ستاره بوده ای
که مهر آسمان شدی
ز مهر برتر آمدی
فراز کهکشان شدی
به دره ها نگاه کن
به ژرف دره ها نگر
به تکه سنگهای سرد
به ذره ها نگاه کن
به من بتاب
که سنگ سرد دره ام
که کوچکم که ذره ام
به من بتاب
مرا ز شرم مهر خویش آب کن
مرا به خویش جذب کن
مرا هم آفتاب کن ....

 

شفاعت از حضرت علی (ع)

گزيده اي از مناجات حضرت علي (ع)


إِلَهِي بِحَقِّ الْهَاشِمِيِّ مُحَمَّدٍ وَ حُرْمَةِ أَطْهَارٍ هُمْ لَكَ خُضَّعٌ
خدايا بحق محمّدالهاشمي و به حرمت پاکاني که نزد تو فروتنند


إِلَهِي بِحَقِّ الْمُصْطَفَى وَ ابْنِ عَمِّهِ وَ حُرْمَةِ أَبْرَارٍ هُمْ لَكَ خُشَّعٌ
خدايا بحق محمّد مصطفي و پسرعمويش و به حرمت نيکوکاراني که براي تو خاشعند


إِلَهِي فَانْشُرْنِي عَلَى دِينِ أَحْمَدٍ مُنِيبا تَقِيّا قَانِتا لَكَ أَخْضَعُ
خدايا مرا در رستاخيز بر دين احمد برانگيز تائب و پرهيزگار و عابد و فروتن در پيشگاهت


وَ لا تَحْرِمَنِّي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي شَفَاعَتَهُ الْكُبْرَى فَذَاكَ الْمُشَفَّعُ
اى خداى من و آقاى من مرا محروم مساز از شفاعت بزرگ محمّد كه شفاعتش پذيرفته است


وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ مَا دَعَاكَ مُوَحِّدٌ وَ نَاجَاكَ أَخْيَارٌ بِبَابِكَ رُكَّعٌ
و بر ايشان درود فرست تا هرگاه كه موّحدى تو را بخواند و خوبان با تو مناجات كنند و در برابرت به ركوع پردازند.

 

السلام علیک یا ابا عبدالله

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!

بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی، آجرک الله!

دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پر پرشده،

همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی،

به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی

و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد،

نگهم خواب ندارد،

قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،

شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارۀ دلدادۀ دلسوخته ارباب ندارد…

تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،

شده ام باز هوایی…


گریه کن،

گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است

شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم،

و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است،

به گستردگی ساحل نیل است،

و این بحر طویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضۀ مکشوف لهوف است،

عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است،

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است،

ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است،

ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است،

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنۀ یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی،

الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که « الشّمرُ …»

خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند …»

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی،

قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی،

تو کجایی … تو کجایی…

دوست نزدیکتر از من به من است.

و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید

و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم

 

دوست نزدیکتر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او

در کنار من و من مهجورم

 

عید فطر مبارک.

افسوس که ایام شریف رمضان رفت

سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت

افسوس که سی پاره این ماه مبارک

از دست به یکباره چو اوراق خزان رفت

ماه رمضان حافظ این گله به از گرگ

فریاد که زد از سر این گله شبان رفت

بی‌قدری ما چون نشود فاش در عالم

ماهی که شب قدر در او بود نهان رفت

 

 

 

خیال کن که غزالم...

 امسال توی احیای شب بیست و سوم یهو دلم هوای امام رضا کرد دوست داشتم یه پست جدید بذارم و تقدیمش کنم به آقا امام رضا.

 

 

خیال کن که غزالم ، بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد ، از زبانه بیفتد

 

الا غریب خراسان ، رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

 

نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهت

خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد

 

دلم به کشتی کربت، به طوف لجّه غربت

چو از کرانه‌ی تربت، به بیکرانه بیفتد

 

شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران

که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد

 

جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی

کم سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتد

 

خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد

 

الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد